
حافظ؛ آنجا که شعر راوی آدمی است
به بهانه بیستم مهرماه زادروز حافظ
یک شب، در خانهای در شیراز، تهران، اصفهان یا هر جای دیگری، کسی دیوان حافظ را از میان کتابهایش بیرون میآورد. کتابی قدیمی، با صفحاتی که بارها ورق خوردهاند. انگشتش را میان غزلها میگرداند، چشمهایش را میبندد و کتاب را جایی باز میکند، غزلی میخواند.شاید لبخند بزند.شاید مکث کند و شاید غزلی را که قرنها پیش سروده شده، عجیب نزدیک به حال خودش ببیند.
این صحنه، آنقدر تکرار شده که دیگر برایمان عجیب نیست؛ اما اگر از پس قرن ها به این همدلی بنگریم عظمت آن را با همه وجود احساس می کنیم.
انسانی در قرن بیستویکم، در میان تلفن همراه، اخبار، شبکههای اجتماعی و شتاب زندگی روزمره، کتابی را باز کرده که شاعری در قرن هشتم هجری نوشته است؛ و هنوز، میان آن همه فاصله، چیزی در کلمات او پیدا میکند که با زندگی امروز خودش حرف میزند.
بیستم مهر که میرسد، شیراز را شاید بتوان دوباره از میان واژهها دید؛ از کوچههایی که عطر بهار نارنج در آنها پیچیده و از باغی که هنوز صدای حافظ از میان برگهایش میآید. اما حافظ را نمیتوان تنها در آرامگاهش، در کتابهای شعر یا در غزلهایی که نسلها خواندهاند، جستوجو کرد. حافظ بیش از هر چیز، در کلماتی زنده است که هنوز میتوانند نسبتی با زندگی امروز ما پیدا کنند.
حافظ را نمیتوان تنها در دیوانش جستوجو کرد. او در بخشی از زندگی ما مانده است؛ در لحظههایی که دلمان پناه میخواهد، در روزهایی که امید را گم کردهایم و حتی در آن زمان که میخواهیم برای دیگری کاری کنیم و نمیدانیم چگونه.
شاید یکی از زیباترین راههای بزرگداشت حافظ، همین باشد که شعرش را از میان صفحات بیرون بیاوریم و ببینیم کدام واژههای او هنوز در زندگی ما نفس میکشند.
در جهان حافظ، «مروّت» فقط یک واژه نیست؛ شیوهای است برای زیستن در کنار دیگران. او میگوید:
آسایشِ دو گیتی تفسیرِ این دو حرف است
با دوستان مُروّت، با دشمنان مُدارا
انگار شاعر، پس از قرنها، هنوز از همان حقیقت سادهای سخن میگوید که زندگی اجتماعی انسان بر آن استوار است؛ اینکه جهان، وقتی جای بهتری برای زیستن میشود که رنج دیگری، برای ما بیگانه نباشد.
حافظ در غزلی دیگر، خطاب به توانگر میگوید:
توانگرا دلِ درویشِ خود به دست آور
که مخزنِ زر و گنجِ دَرَم نخواهد ماند
و کمی بعد، پرده را کنار میزند تا آنچه را ماندنیتر است نشانمان دهد:
بدین رَواقِ زَبَرجَد نوشتهاند به زر
که جز نکوییِ اهلِ کرم نخواهد ماند
در این نگاه حافظ ، دارایی تنها آن چیزی نیست که در صندوق میماند. گاهی ارزشمندترین بخش داشتههای انسان، همان چیزی است که از دست او بیرون میرود و در زندگی دیگری جای میگیرد؛ دستی که گرفته میشود، راهی که هموار میشود و نیکیای که بیهیاهو، ادامه پیدا میکند.
اینجاست که شعر حافظ، بیآنکه بخواهد، به معنای کار خیر نزدیک میشود.
حافظ قرنها پیش، ماندگاری را نه در زر و ملک، که در نیکی جستوجو کرده بود. امروز نیز میتوان این سخن را به زبان زندگی خواند: آنچه میبخشیم، همیشه از دست نمیرود. بعضی بخشیدنها، در جایی دورتر، در زمانی دیگر و در زندگی انسانی دیگر، دوباره جوانه میزنند.
همانند آنچه حافظ قرن ها پیش در غزل به آن پرداخته است، کودکی که امروز در یک کلاس نشسته، سالها بعد می تواند در جای دیگری، دانستهای را به دیگری بیاموزد؛ شاید هنری که امروز تجربه میکند، روزی زبان او برای گفتن چیزی باشد که جهان به شنیدنش نیاز دارد. آنوقت، نیکی دیگر یک اتفاق تمامشده نیست؛ روایتی است که از دستی به دست دیگر میرود.
حافظ ، همانند دیگر شعرای نامدار شهر راز در گذر از اینهمه سال و قرن همچنان در هر بیت و مصرعی زنده است و فرهنگ ، اخلاق و ادب را به نسل های بعدی می سپارد، در هر غزل او فلسفه ای است در ستایش آدمی.
هر گام و قدم کوچکی در مسیر آموختن ، در مسیر ساخت فرهنگ و حتی دستیابی به لحظه ای آرامش رسالتی است که همواره به آن چشم دوخته ایم.
و شاید حافظ، در روز بزرگداشت خود، بیش از هر چیز ما را به همین یادآوری دعوت کند:
زندگی کوتاهتر از آن است که همه داشتههایش را برای خود نگه داریم و جهان بزرگتر از آن است که رنج و نیاز دیگری را نبینیم.
بیستم مهر، میتوان حافظ را خواند؛
اما شاید زیباتر از خواندن، زندگی کردن با یکی از سادهترین درسهای شعر او باشد:
«جز نکوییِ اهلِ کرم نخواهد ماند.»
نیکویی میماند؛ در دل کودکی که امکان آموختن پیدا کرده،
در استعدادی که مجال شکفتن یافته و در آیندهای که شاید سالها بعد، ثمره همان دستی باشد که امروز بیصدا، راهی را برای دیگری هموار کرده است.
این شاید همان جایی باشد که شعر حافظ از کتاب بیرون میآید، در زندگی قدم میگذارد و هنوز، پس از قرنها، از ما میپرسد:
از آنچه در اختیار ماست، چه چیزی برای جهان و برای دیگری به یادگار خواهیم گذاشت؟
نوید جعفری
